داستان خوشبخت ترین آدم!
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
(۱۸۷۲)
لئو تولستوی
وقتی که همسرم از من خواست با زن دیگری برای شام بیرون بروم!
اومیگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهدبرد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم!هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که گردش را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد برای صاحبان حقمان زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و عزیزان او نیست.هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست...
پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید چون ...!!!
پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آن را میدانید:
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامهای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
تفاوت عشق و ازدواج!؟
یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.
من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه میمونه، یک اطمینان برات درست میکنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه میتونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو میکنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری میکنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!
داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبيرهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست...
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت...
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست ...
اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردنشکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!
حتی در آسمان تیره و ابری هم می توان ستاره پیدا کرد
خیلی سخته بعد از چند سال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوست دارم. خیلی سخته طعم واقعی مرگو بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکنی ببینی بازم نمردیو یه روزدیگه رو باید بازم با خاطره هاش شروع کنی, ولی اون دیگه پیشت نیست, پیشت نیست ولی انگار هر لحظه کنارت ولی تو پیش اون بودیو هیچوقت ندیدت, این مثل اون میمونه, تو رو گریه بندازه تو اونوبخندونی ولی اون یکی دیگه رو خوشحال کنه. خیلی سخته بهت بگه دوست دارم ولی نمیخوامت, میگن با یادش باید زندگی کنی ولی تا کی خوابشو ببینی, میگن ناامید نشو آخه درد ناامیدی رو نکشیدن چون ناامیدی و تنهایی و گریه تنهاهدیه هایی بوده که اون بهت داده ولی تو تموم زندگیتو بهش دادی. خیلی سخته بهش دل ببندیو دلتو بشکونه, تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی اینکارو نکردی چون خیلی دوسش داشتی. خیلی سخته بزرگترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه بعد کل ثروتت که عشقت بوده با کاخ آرزوهاتو یکجا خراب کنه, اونوقت زیر آوار بی مهری و تنهایی از فقر محبت و دوست داشتن تا آخر عمر بشینی و زار زار گریه کنی. خیلی سخته آرزوت کسی باشه که از این و اون بشنوی براش هیچ اهمیتی نداشتی, حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه. خیلی سخته وقتی یادت میاد که حتی با شنیدن اسمش اونقدر خوشحال میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنشم چیزی جز عذاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست. خیلی سخته بعد از چند وقت که میبینیش اشک تو چشمات حلقه بزنه ولی اشکات فقط واسه خودت مهم باشند. خیلی سخته جرات هر کاری رو داشته باشی به امید اینکه کوه پشتته ولی وقتی یرگردی و پشتتو نگاه کنی ببینی یه عمر پشتت به دره بوده, حالا اون دیگه عشقش یه نفر دیگه هست اصلا تو براش مهم نیستی, اصلا رسم بازیه قایم موشک زمونه اینه, تو چشم میذاری و من قایم میشم ولی تو یکی دیگه رو پیدا میکنی. خدایا همه این کارارو تو کردی به هر کی دل بستم تو دلمو
ببین تنهای تنهایم این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد و خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانیم گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد در چشم باد فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیار مهرورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام خوب بودن تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام نارفیقان نارفیق این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وصله ناجور می شنود این جا نقاب شیر به کفتار می زنند منصور را هر آینه بر دار می کشند این جا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما می رویم گر چه از الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ، ابوذر است ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است از سادگیست اگر به کسی تکیه کرده ایم این جا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیریست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم قافله پیران قافله اینجا دگر باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون بال به معراج می روی
شکوندی, هر جا لونه ساختم تو خرابش کردی, هر جا با دیدن کسی
دلم آرامش میگرفت تو اضطرابو تو دلم انداختی. نمیدونم شایداین کارو
کردی تا به غیر از خودت به کسی دل نبندمو به کسی امید نداشته
باشم. پس حالا که همه امیدم به تو, کمکم کن کمکم کن.
حتی از دریای خروشان وطوفانی هم می شود ماهی گرفت
اگر آب نیست وآفتاب بی رمق است می توان حتی گل ودرخت را در
حافظه کاشت و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت
تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم که زیباییها را جستجو کنند
به گوشهایمان یاد بدهیم که زمزمه های مهربانی را بشنوند
به قلبهایمان هشدار دهیم که جز برای محبت
به نام کسی که جدایی رو آفرید تا قدر باهم بودنو بدونیم
روزی ز تویله الاغی به برون خاست / واندر طلب یونجه سرو پا بیا راست
به راستی سم نظر کرد و چنین گفت/ امروز همه روی صحرا زیر سم ماست
بر دور چو دو کنم از نظر خویش/میبینم اگر یونجه ای اندر ته صحراست
بر سر بارم یکی پشه بجنبد / جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار خری کرد و زتقدیر نترسید/ بنگر که این چرخ جفا پیشه چه بر خاست
ناگاه ز چراگاه یکی سخت الاغی / جفتک ز قضای بد بگشاد براو راست
بر بار الاغ آمد آن جفتک خر دوز / وز روی پشتش به سوی خاک فرو کاست
بارش بیفتاد و بغلتید چو یک خرس / آن گاه پا وسم خویش بگشود از چپ از راست
گفتا این که عجب است زیابو و زقاتر/ این جفتک و تیزی و پریدن از کجا خاست
پشتش نگاه کرد و بار خویش بر او دید/ گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
آیا می دانستید که با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلو متر می توان کشید؟
آیا می دانستید که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد؟
آیا می دانستید که جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن بر داشته شود دوباره رشد می کند؟
آیا می دانستید که حلزون ها می توانند 3 سال متوالی بخوابند؟
آیا می دانستید در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است؟
آیا می دانستید که قرنیه چشم تنها قسمت بدن است که خون ندارد؟
آیا می دانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است؟
آیا می دانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است؟
آیا می دانستید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون بر گشتن به عقب می توانند پشت سر خود را ببینند؟
آیا می دانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا؟
آیا می دانستید که شهر مکزیک سالانه بیست و پنچ سانتیمتر نشست می کند؟
آیا می دانستید که قلب میگوها در سر آنها قرار دارد؟
آیا می دانستید که کرم های ابریشم در 56 روز 6000 برابر خود غذا می خورد؟
آیا می دانستید که گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند؟
آیا می دانستید که موشهای صحرایی چنان تکثیر می کنند که در عرض 18ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند؟
آیا می دانستید که موش های صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایر غذایی جهان را نابود می سازند؟
آیا می دانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده در هر ده روز یک بار عوض می شود؟
آیا می دانستید که شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می فهمد؟
آیا می دانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد که ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر اون قرار دارد؟
آیا می دانستید که بیست درصد آب شیرین جهان میان آمریکا و کانادا قرار دارد؟
آیا می دانستید که مورچه در مایکروویو زنده می ماند؟
آیا می دانستید که خوردن ۱ سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود؟
آیا می دانستید که کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد؟
آیا می دانستید که استرس تا ۵ برابر سیستم ایمنی بدن را پایین می آورد؟
آیا می دانستید که دود سیگار موجود در محیط بیشتر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندانهای کودکان نقش دارد؟
آیا می دانستید که پروانه ها، چشم های مرکب دارند که تعداد آنها گاهی به هیجده هزار می رسد؟
آیا می دانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است؟
آیا می دانستید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است؟